حکمت و عرفان
او كه بنا به قول قرآن مجيد خليفه و جانشين خداست بايد منبع تجلى اراده حق كه آزادى و اختيار است باشد ، ورنه خليفه بودن او معنى ندارد .
همين آزادى در اراده و آزادى در اختيار است كه سبب شده لايق جانشينى حضرت دوست در زمين گردد .
اختيار و آزادى در اراده است كه سبب بوجود آمدن اين تمدن عظيم انسانى گشته ، و اين همه تحولات شگفت انگيز در روى زمين پديد آمده .
آزادى در اختيار بالاترين سبب ارزش انسان و علت والائى اين موجود عظيم است .
اما بايد به اين نكته بسيار مهم و فوق العاده حساس توجه داشت كه رها بودن آزادى در اختيار و اراده ، از آنجا كه طبع آدمى زياده طلب و بى نهايت خواه است بزرگترين علت فساد و افساد در زندگى خود و ديگران است ، و شما از ابتداى شروع تاريخ بشر تاكنون هرچه ظلم ، جنايت ، غارت ، دزدى ، آدم كشى ، سركشى ، شهوات و غرائز ، و انواع گناهان و معاصى ديده ايد ، يا شنيده ايد يا خوانده ايد معلول رها بودن آزادى در ارده و عمل بشر بوده .
بشر از آنجا كه نزديك ترين موجود به خداست و بنا به قول قرآن در مملكت هستى او روح الهى نهاده شده داراى صبغه الهى است ، به اين معنى كه اراده او در طول اراده حضرت حق است و اتصال روح او به حضرت معبود فوق العاده شديد است و اين اتصال باعث بى نهايت خواهى اوست ، و اين بى نهايتى كه او مى خواهد در حقيقت خداست ، و اين خداجوئى بنا به فرموده قرآن فطرى اوست ، و اين حالت او اگر هدايت نشود ، و جان آدمى به نور معرفت روشن نگردد وقتى با اراده او عجين شود خود و جهان را به فساد مى كشد .
بى نهايت خواهى انسان اگر در گردونه پر نور هدايت قرار نگيرد ، آدمى در بدست آوردن همه جهان قانع نشده و قطعاً به اطمينان واقعى نخواهد رسيد .
بى نهايت خواهى اگر هدايت نشود اراده و اميال و غرائز را در ميدانى خواهد كشيد ، كه سيرى از پى نخواهد داشت ، آن زمان است كه اين موجود خاكى فسادى بر پا خواهد كرد ، كه آتشش گاهى روى زمين را خواهد سوخت .
اگر كسى بگويد هدايت تشريع يا راهنمائى براى انسان لازم نيست مثل اين است كه بگويد انسان براى ادامه زندگى آفتاب ، آب ، هوا ، غذا لازم ندارد .
چگونه است كه تمام موجودات عالم بنا به گفته همه آدميان نياز به قانون و مقررات و هدايت دارند ، اما انسان ندارد ، مگر انسان موجودى غير از موجودات اين عالم است ، و تافته اى جدا از بافت اين جهان است .
اگر بگويند نياز به راهنمائى و هدايت دارد ولى اين نياز را با عقل و خرد خود پاسخ مى گويد ، بايد گفت چرا در طول ميليون ها سال براى رفع اين همه مفاسد هنوز با عقل و علمش پاسخ به نيازش را نسبت به هدايت نداده ؟!!
آرى انسان همانند همه همه موجودات محتاج به هدايت است اما هدايتى مافوق هدايت تكوين .
چون هدايت تكوين فقط شامل ساختمان مادى او و آفرينش نفس و روح و عقل اوست ، شامل رشد و كمال و تربيت و آدميت و انسانيّت او نيست .
و آن هدايتى كه محتاج به آن است و در سايه آن آراسته به تمام حسنات و پاك از تمام سيئات مى گردد هم چون هديات تكوين ارئه و عرضه اش وقف حريم مقدس كبرياست ، و نبايد انسان براى رشد و كمال و آراسته شدن به حقايق انسانى به عقل تنها متكى شود ، زيرا عقل از هدايت كامل انسان عاجز است ، واين معنى را در طول حيات بشر ثابت كرده است .
عقل براى نشان دادن حقايق هم چون ساير اعضا و جوارح نيازمند به كمك است ، زيراميدان فعاليت عقل مانند ساير عناصر وجود انسان محدود است ، به همين خاطر خداوند مهربان فقط و فقط از باب لطف و عنايت و محبت و مرحمت و عشقى كه به خليفه و جانشين خود داشت ، و براى اين كه اين موجود خاكى را به پاك ترين مرحله يعنى مقام قرب خود برساند به هدايت او عنايت كرد ، و درهاى با عظمت كتب آسمانى ، و نبوت و امامت و الهامى را كه از پاكى جان و تهذيب نفس سرچشمه مى گيرد به روى او باز كرد ، و براى عقلش كمك فرستاد و در اين زمينه بنا به فرموده اش در قآرن مجيد به بشر اتمام حجت كرد ، و در مقابل عصيان و خطا و تخلف و گناه بشر در هرگونه عذرى را در دنيا و آخرت بروى او بست .
اينك در اين زمينه به نمونه هاى بسيار جالبى از آيات قرآن و روايات و اخبار كه مسئله هدايت و اتمام حجت و معذور بودن بشر را مطرح كرده است توجه كنيد .
( إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً ).
ما به حقيقت راه حق و باطل را و نور و ظلمت را و درست و نادرست را با مبعوث كردن پيامبران و نزول كتب آسمانى به انسان نمايانديم يا با توجه به تمام عوامل هدايت و آراسته شدن به واقعيات شكر گزار است ، يا با پشت كردن به امر عالى هدايت كفر مىورزد .
( أَلَمْ نَجْعَل لَهُ عَيْنَيْنِ * وَلِسَاناً وَشَفَتَيْنِ * وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ ).
آيا براى حفظ حيات و تكميل رنامه هاى زندگى به انسان دو چشم عنايت نكرديم ، و زبان و دو لب براى سخن گفتن و حل مشكلات روزمره به او محبت نكرديم ، و براى يافتن سعادت دنيا و آخرت راه خير و شر و حق و باطل و سعادت و شقاوت را به او ننموديم ؟!
( وَلَهَدَيْنَاهُمْ صِرَاطاً مُسْتَقِيماً ).
ما از باب لطف و محبت راه راست را كه عاقبتش رضايت حق از عبد و دخول عبد در بهشت هميشگى است به همه انسانها نمايانديم .
( وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ ).
انبياء بزرگوار و معصوم و صالح خود را پيشواى خلق قرار داديم ، تا مردم را به امر ما به راه راست و صراط مستقيم الهى هدايت كنند . و هر كار نيكو از انواع عبادات و خيرات به خصوص اقامه نماز و پرداخت زكات را به آنان وحى كرديم و آنان هم در همه شئون حيات به بندگى ما اقدام كردند .
( إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً ).
همانا اين قرآن مردم را به راست ترين و استوارترين راه هدايت مى كند ، و اهل ايمان را كه انجام دهنده عمل صالحند ، يعنى بر اساس آيات قرآن داراى ايمان و عقيده و اخلاق و عمل شايسته اند به اجر و ثواب بزرگ بشارت مى دهد .
( وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ).
خداوند در تمام زمينه ها سخن حق و استوار مى گويد ، و هم اوست كه شما را به حقيقت و درستى راهنمائى مى كند .
( قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمُ الْحَقُّ مِن رَبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ ).
اى رسول ما به مردم بگو ، پيامبر و قرآن از جانب خدا براى هدايت شما آمد ، پس از اين هركس هدايت الهى را قبول كرد و به راه راست رفت و حكم قرآن و پيامبر را به كار بست نفعش عايد خود اوست .
راستى هدايت چه واقعيت عالى و پر منفعتى است ، انسان جز در طريق هدايت الهى كجا مى تواند كسب نفع واقعى كند ، و منهاى هدايت چگونه مى تواند به خير و صلاح برسد ، مگر تهذيب نفس و پاكى جان و روشنائى فكر ، و خلاصه بدست آوردن خير دنيا و آخرت مگر از غير هدايت ممكن است ، اگر ممكن است چه كسى بدست آورده و او كيست ؟!
انسان اگر لحظه اى در خود فكر كند ، و به وضع خود بينديشد ، خود را جز مخلوقى محدود چيزى نمى يابد ، چون خود را مخلوق يافت به دنبال خالقش مى گردد ، تا با كمك نور عقل و انديشه به اين حقيقت مى رسد كه من داراى آفريننده و خالقى هستم كه مرا در اين جهان براى هدف و مقصدى آفريده ، چون بيش از اين نمى تواند به خالق و هدف او برسد ، صداى قدم پاك انبيا كه از طرف حضرت حق براى اعطاى معرفت بيشتر مبعوث شده اند در صحنه حيات شنيده مى شود ، آن بزرگواران به كمك اين موجود محتاج شتافته و زنگ بيدار باش را به صدا در آورده و دريا دريا از معارف در مقابل عقل او به موج مى اندازند و به انسان مى فهمانند كه اى مهمان عزيز بارگاه قدس ربوبى ، با پوشيد لباس هدايت آماده حركت باش تا از نقطه ماديت و محدوديت رها شده و به سوى ملكوت عالم الهى به حركت آئى و اين راه را با پاى طهارت جان و عمل صالح طى كرده ، مستعد صفت مقرب بودن گردى و به مشاهده انوار جلال و جمال نائل شده به مقام با عظمتى كه براى تو آماده شده و در فهم ذى فهمى نمى گنجد برسى .
انسان اگر به همان مرحله فكرى محدود درباره خودش و خالقش اكتفا كند به تدريج دچار وسوسه و اضطراب شده و به تحير و سرگردانى خواهد رسيد و به مرضى گرفتار خواهد شد كه علاجى براى او پيدا نيست ، به همين خاطر است كه عقل حكم مى كند براى دفع اين همه ضرر و خطر و ناراحتى و رنج به طبيبان مخصوص مراجعه كن و آن طبيبان چنانچه در تاريخ بشريت ثابت شده غير از انبيا و امامان و اولياء الهى طائفه ديگرى نيستند ، و در هر صورت ضرورت رجوع به انبيا و قرآن و امامان براى يافتن هدايت در زندگى ما به طور كامل محسوس و آشكار است .
مگر بدون هدايت اين رفت و آمد منظم ستارگان و خورشيد و قمر و شب و روز امكان داشت ؟
اندازه و حجم و وزن و حركات منظم اين عوالم نورانى كه از مجموع آن تعبير به سماوات شده مولود هدايت خداست .
قرآن مجيد در نزديك به هفتصد آيه به اوضاع منظم جهان آفرينش اشاره مى كند ، و در بسيارى از آن آيات انسان را دعوت به تدبر و تفكر مى نمايد ، تا از راه انديشه به اين نتيجه برسد كه بناى عالم و اوضاع محير العقول آن نتيجه وحى و هدايت پروردگار بزرگ است .
( وَأَوْحَى فِي كُلِّ سَمَاء أَمْرَهَا ).
پس از خلقت آسمانها و زمين ، و اين كه سماوات را در هفت قسمت قرار داد ، در هر آسمانى كار آن آن را وحى كرد .
( وَآيَةٌ لَّهُمُ الَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ * وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ * وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ * لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَا أَن تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلاَ اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِي فَلَك يَسْبَحُونَ ).
براى انسان مسئله شب كه روز را از آن بيرون مى كشيم پس در آن زمان در تاريكى اند آيه و نشانه اى است از ما .و آفتاب سير مى كند در جائى كه برايش مقرر شده و اين سير قرار داد خداى غالب و آگاه است .براى ماه منزلهائى مقرر كرده ايم تا وقتى كه بازگشت كند چون چوب خوشه خرماى كهنه .آفتاب را نمى سزد كه در يابد ماه را و نه شب پيش از روز است ، همه اينها در گردونه مربوط به خود به حكم خدا و وحى حق و هدايت او در رفت و آمدند .
بررسى مسئله هدايت در عالم بالا نياز به مطالعه كتب گرانبهائى دارد كه دانشمندان شرق و غرب با زحمات طاقت فرسا نوشته اند ، و نيز نياز دارد به مراجعه به آيات شريفه قرآن و روايات گرانبهائى كه در اين زمينه از ائمه بزرگوار رسيده ، و مرحوم علاّمه مجلسى آن عالم كم نظير در باب سماء و عالم بحار گرد آورده است و اين مختصر چاره اى جز اشاره به اصل مسئله ندارد .
قرآن مجيد مى فرمايد :
( لاَ يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ).
ملائكه خدا را نافرمانى نمى كنند و به آنچه به آنان امر شود عمل مى نمايند .
اميرالمؤمنين (عليه السلام) درباره عبادت و وظايف ملائكه كه پرتو هدايت آنان است در خطبه اول نهج البلاغه مى فرمايد :
آنگاه ميان آسمانهاى بلند را باز نمود و به انواع مختلفه فرشتگان خود پر كرد بعضى از ايشان در حال سجودند ، ركوع نمى كنند ، گروهى در ركوعند بر پا نمى ايستند و گروهى در صف اند از جاى خود بيرون نمى روند ، و بعضى در حال تسبيح اند و خسته نمى شوند خواب به چشمشان نميرود و سهو در عقلشان نمى آيد ، سستى و غفلت و فراموشى نمى گيرند ، دسته اى از آنان امين بر وحى خداوندند و براى رسولان الهى زبان و ترجمه وحيند ، و براى رساندن حكم حضرت حق در رفت و آمدند .
جماعتى از ملائكه نگهبان بندگان و دربان بهشتهاى اويند ، و عده اى از آنها قدمهاشان در طبقات زيرين زمين ثابت و گردنهاشان از آسمانهاى زبرين درگذشته ، و اعضاء ايشان از اطراف جهان بيرون رفته و دوشهاى آنان موافق با پايه هاى عرش مى باشد ، در برابر عرش چشم هايشان بزير افتاده و در زير آن خود را به بال هايشان پيچيده اند .
ميان آن فرشتگان و كسانى كه فروترند از ايشان ، حجابهاى عزت و پرده هاى قدرت زده شده ، پروردگارشان را در وهم و خيال به صورتى در نياورند و اوصاف خلائق را بر او جارى نكنند و او را به مكانها محدود ننمايند و به نظائر و امثال به جنابش اشاره نياورند .
آرى ملائكه الهى هم اهل معرفت و هم اهل طاعت و عبادتند ، و هرگز تخلفى از مسير هدايت پروردگار عالم ندارند .
هدايت بنابر آيات قرآن و روايات بر دو نوع است ، هدايت تكوين كه شامل تمام موجودات هستى حتى انسان است ، و هدايت تشريع كه مجموعه مقررات الهى در چهره قرآن و كلمات معصومين است و فقط مخصوص به انسان است .
تمام منافعى كه از موجودات بروز مى كند ، و كليه آثار خير و اعمال صالحه و برنامه هاى مثبتى كه از انسان پديد مى گردد ، به علت هدايت است ، و اگر عالميان و آدميان از هدايت محروم شوند ، از آثار مثبت وجود خود محروم و از فيوضات ربانى ممنوع مى شوند .
ملائكه ، موجودات سماوى يعنى تمام ستارگان ، خورشيدها ، قمرها ، سحابيها ، كهكشانها ، نباتات ، حيوانات ، انسانها ، هر كدام مشمول فيض هدايت اند هر دسته و نوعى از هدايتى مخصوص به خود برخوردارند .
ذكر عبارتست از به زبان آوردن اسماء حق و تفكر و انديشه در مفهوم آن ، و آراستن حقيقت خويش به نور آن ذكر ، و به عبارت ديگر ذكر عبارت است از جبران كردن فقر و خلاء جان و عقل و نفس و قلب با ياد خدا و آن سير و سفرى است الهى كه از حركت زبان شروع شده به منور شدن همه موجوديت انسان ختم مى شود .
غزالى بر اساس آيات قرآن مى گويد : همه عبادات براى حصول همين نتيجه است كه ذكر خداوند باشد ، در كتاب «كيمياى سعادت» در اصل نهم مى گويد : بدان كه لباب و مقصود همه عبادات ياد كردن حق تعالى است كه عماد مسلمانى نماز است و مقصود وى ذكر حق تعالى است چنان كه گفت :
( إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ ).
و قرآن خواندن فاضل ترين عبادات است به سبب آن كه سخن حق تعالى است كه مذكر است و هرچه در آن است همه سبب تازه گردانيدن ذكر حق تعالى است .
و مقصود از روزه كسر شهوات است ، تا چون دل از زحمت شهوات خلاصى يابد صاف گردد و قرارگاه ذكر شود ، كه چون دل به شهوات آكنده بود ذكر از وى ممكن نشود و در وى اثر نكند .
و مقصود از حج كه زيارت خانه خداست ذكر خداوند خانه است و تهييج شوق به لقاى وى .
پس سر و لباب همه عبادات ذكر است ، بلكه اصل مسلمانى كلمه لا اله الا الله است و اين عين ذكر است و همه عبادات ديگر تأكيد اين ذكر است ، و ياد كردن حق تعالى تو را ، ثمره ذكر تست و چه ثمره بود بزرگ تر از اين و براى اين گفت فاذكرونى اذكركم مرا ياد كنيد تا من شما را ياد كنم ، و اين ياد كرد بر دوام مى يابد و اگر بر دوام نبود در بيشتر احوال بايد كه فلاح در اين بسته است و براى اين گفت :
( وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ).
خدا را زياد ياد كنيد تا رستگار شويد .
( الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ ).
اين قوم را ستود زيرا ، ايشان ايستاده و نشسته و در حال خفتن ياد حقند و در هيچ حال غافل نباشند .
( وَاذْكُر رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ والآصَالِ وَلاَ تَكُن مِنَ الْغَافِلِينَ).
خدا را در نفست از روى زارى و ترس و بدون فرياد در بامداد و شبانگاه ياد كن و از بى خبران مباش .
آگاهان راه به مسئله ذكر اهميت بسيار داده اند ، و شروط بسيارى بر آن قائل شده اند ، و دليل اهميت دادن به اين موضوع آن است ، كه از بهترين راههاى تأثير در قواى فكرى و عقلى و تلقين به نفس و ذهنى ساختن و ايجاد ملكه توجه كامل و جمع قواى نفسى در آن چه مقصود از سير مفامات و احوال است ذكر است .
ذكر به سالك اطمينان مى دهد و يقين بوجود مى آورد و او را براى حال مشاهده كه نهايت احوال و مقصود و مطلوب نهائى سالك است آماده و مستعد مى سازد .
براى ذكر مراتب و مراحلى گفته اند ، و براى هر مرتبه از ذكر خصوصياتى وصف كرده اند .
اول مرتبه ذكر مرحله عام است و آن ذكرى است كه فائده آن دور ساختن غفلت است ، و همين كه سالك غفلت را ا زخود دور سازد ولو به زبان ساكت باشد ذاكر است .
مرتبه دوم ذكر خاص است كه ذاكر در اين مقام حجاب عقل و تميز را دريده ، و با تمام قلب متوجه خداست .
مرتبه سوم ذكر اخص است كه مرحله فناى ذاكر است ، كه ذاكر از خود فانى و به دوست باقى است .
البته دفعتاً نمى توان وارد ذكر اخص شد ، بلكه بايد از ذكر عام شروع كرد تا به توفيق الهى به مرتبه ذكر اخص رسيد ، و بايد دانست كه ذكر گفتن ذاكر عين توفيق الهى و عين جواب حق به ذاكر است و در حقيقت هر بار الله گفتن ذاكر عين لبيت مذكور است .
ذكر در درجه اول براى اين است ، كه زبان را از هرچه غير ضرورى است حفظ نمايد ، و در درجه بعد براى اينست كه قلب به نور ذكر منور گشته و از تمام كدورت ها ، و تاريكى ها و آنچه به عنوان مرض قلب شناخته شده پاك گردد و د رمرحله بعد براى اين است كه انسان با تمام هويت و هستى اش در دريائى از نور كه همان تجلى صفات بر صفحه وجود است غرق گشته و در تمام مراحل و ابعاد حيات جز خدا نبيند و غير خدا نگويد ، و جز كلام خدا نشنود .
ذكر براى اين است كه انسان به مسماى ذكر كه حضرت حق تعالى است متوجه شود و به حقيقت خويش را در محضر قدس او ببيند ، تا اين كه جز عبادت و اطاعت و خدمت به خلق از او صادر نشود !!
سالك وقتى از ذكر زبان به ذكر قلب و از ذكر قلب به ذكر عمق هستى رسيد ، شيرينى عجيبى از حقيقت ذكر خواهد چشيد ، و در اين مرحله است كه وجود ذاكر منبعى از شرف و خير گشته ، و اگر همه عالم از خدا برگردند ، توجه او به حضرت حق بيشتر شده ، و اگر او را قطعه قطعه كنند تا لحظه اى غافل گردد ، قطعه قطعه مى شود ولى محال است لحظه اى غفلت به او دست دهد .
در صفحه پنجاهم مناقب آورده : بدان كه حق تعالى اهل حقيقت را به هيچ كار چندان نفرمود كه بر ذكر خود كه :
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً ).
ذكر بسيار حضور و دوستى است ، كسى كه چيزى را دوست دارد ، همگى خود بدو دهد ، قال رسول الله (صلى الله عليه وآله) :
مَنْ أَحَبَّ شَيْئاً أَكْثَرَ ذِكْرَهُ .كسى كه عاشق چيزى است از او زياد ياد كند .
تا در دل محبت حق تعالى پديد نيايد زبان به ذكر او حركت نكند ، پس ذكر تبع محبت است ، و محبت كار دل است ، حق تعالى چون خواهد كه ظاهرى را با باطن در دوستى شركت دهد ، دوستى در باطن بنده نهد ، و ذكر در ظاهر پيدا كند ، تا ظاهر به زبان ياد مى كند ، و باطن به دل دوست مى دارد ، و چندان كه ذكر مى افزايد دولت قربت بر درگاه حق مى افزايد .
جابر بن عبدالله الانصارى روايت كند كه : وقتى نشسته بوديم رسول (صلى الله عليه وآله)بيرون آمد و گفت : اى قوم بر شما باد كه در روضه هاى بهشت بخراميد و تماشا كنيد ، گفتيم : يا رسول الله روضه هاى بهشت كدام است ؟
گفت : مجالس ذكر ، بر شما باد كه پيوسته ياد كننده حق باشيد ، بامداد و شبانگاه زبان را جز به ذكر خداوند مرانيد .
هركه مى خواهد تا بداند كه منزلت او به درگاه حق تعالى چگونه است گو : بنگر تا منزلت حق تعالى در دل او چگونه است ، كه حق تعالى بندگان را چندان قدر نهد در درگاه خود ، كه بنده عظمت حق را دل خود نهد ، و آن قدر در دل به كثرت ذكر پديد آيد . و براى اين بود كه استاد ابو على دقاق (رحمه الله) گفت :
ذكر منشور ولايت است ، هركه را توقيع ذكر دادند ، منشور بدو دادند ، و هركه را در ذكر كاهل گردانيدند وى را معزول كردند .
و چون كسى به راه ذكر حق سبحانه و تعالى در آمد ، همه علايق از او منقطع گردد ، حق سبحانه و تعالى مى فرمايد : انا جليس من ذكرنى و در مجلس او جز او را راه نبود .
ذوالنون مصرى (رحمه الله) گويد : هركه حق را ياد كند ، چنان كه حقيقت ذكر است ، همه چيز در ضمن آن ذكر فراموش كند ، و شرفى است ذكر را كه هيچ عبادتى ديگر را نيست و آن شرف آن است كه ذكر موقت نيست ، و عبادات ديگر موقت است .
جبرئيل به نزديك رسول (صلى الله عليه وآله) آمد و گفت حق تعالى سلام مى گويد و مى فرمايد كه : امت تو را عطائى دادم كه هيچ امت را ندادم ، گفت : اين چيست ؟ گفت ذكر حق تعالى در همه اوقات و در همه احوال .
ذكر بر سه نوع است : ذكر زبان ، ذكر دل ذكر سرّ ، اما ذكر زبان يكى به ده است ، و ذكر دل را ثواب و جزا معين است ، اما ذكر سر را جزا معدود نيست .
ذكر زبان را منشور اين است كه :
( فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً ).
ياد كنيد خداى را هم چون كه پدرانتان را ياد مى كنيد يا شديدتر .
ذكر سر را طراز اين است كه :
( فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ ).
يادم كنيد تا يادتان كنم .
ذكر به زبان هركس را باشد ، اما ذكر به دل خاص است ، جز به خاصگى ندهد . اولياء الهى دائم با هر سه ذكر همراه اند ، آنچه از زبان آنان جارى شود ، حتى در سخن گفتن با مردم عين ذكر است ، زيرا آنان سخن جز به حق نگويند ، و اينگونه ذكر زبان شعاعى از ذكر دل است و ذكر دل هم چون تبعى از ذكر سر .
ذكر دل كه به دنباله ذكر سر است عزى عظيم دارد ، پيامبر بزرگ اسلام مى فرمود :
خَيْرُ الذِّكْرِ الْخَفِيّ وَخَيْرُ الرِّزْقِ ما يَكْفى .بهترين ذكرها ، ذكر پنهان است ، و بهترين رزق ها رزقى است كه انسان را از هر جهت كفايت كند .
و ذكر پنهان ذكر به دل است ، و دل ذاكر دلى است كه به حقيقت تجلى گاه انوار اوست ، و از هر آلودگى پاك است .
اما در ذكر سر كه بالاترين ذكر است ، ذاكر با تمام وجود فانى در مفهوم و مصداق ذكر است ، ابن العطار را پرسيدند كه ذكر با اسرار چه كند ؟ گفت : ذكر آفتابى است كه چون از برج سرى برآيد آثار بشريت را در ذاكر بسوزد ، تا همه عظمت و جلال مذكور ماند .
تداوم بر ذكر ، يعنى ياد حق در همه شئون حيات ، و توجه علمى و عملى به دستورات حضرت رب الارباب ، و هم آهنگى با حقايق اصيل عالم ، آن چنان انسان را از خود بى خود مى كند ، كه با سرا پاى وجود تسليم حضرت دوست گشته ، و تمام جذبه هاى غير محبوب را خنثى كرده ، و در حوزه حيات آدمى جذبه اى جز جذبه يار باقى نمى گذارد ، در اين حال است كه انسان موجود ديگرى مى شود ، و نسبت به ملكوت عالم رسانده ، از گردونه كشش هاى مادى خارج گشته به اعلا عليين حقايق متصل مى شود .
در اين حال است كه انسان تحرك عجيبى به سوى واقعيات پيدا مى كند ، و براى پياده كردن انواع برنامه هاى الهى سر از پا نمى شناسد .
در اين حال است كه سخت از معصيت بيزار شده ، و در انجام اعمال صالحه عاشقانه مى دود .
در اين حال است كه از خود فانى گشته و باقى به بقاء دوست مى گردد ، و جز او در وجهه همت انسان نمى ماند .
در اين حال است كه زن و فرزند ، اهل و عيال ، مال و منال ، جاه و مقام ، و هرچه كه در ارتباط با اوست همه را چون ابزارى براى كمك دادن به انسان جهت رسيدن به مولا مى بيند .
در اين حال است كه لحظه اى از فقيران و مسكينان ، و تهيدستان و بينوايان ، و دل شكستگان و اهل حال غافل نگشته ، و نمى گذارد دقيقه اى از عمرش به هدر رود .
در اين حال است كه از شنيدن گناه ديگران بر خود مى لرزد ، چه رسد به اين كه خود آلوده به گناه گردد ، و از عباداتش لذتى مافوق تمام لذات مى برد ، و چون وقت اجراى واجبات رسد از همه كس و همه چيز دست برداشته به پيشگاه حضرت دوست مى شتابد .
در اين حال است كه آثار صفات يار از او پديدار گشته ، و چون چشمه نوبهارى از همه جوانب وجودش خير و نيكى مى بارد .
در اين حال است كه ذاكر از ذكر و به تعبير گسترده تر عابد از عبادت مفهومى غير آنچه توده مردم به آن توجه دارند مى فهمد .
در اين حال است كه محبوب در دل تجلى كرده ، و انسان در ضمير خود و در خانه پر ارزش قلب خود عشقى آتشين و سوزنده نسبت به معشوق واقعى خلقت حس مى كند .
در اين حال است كه انسان شب و روز ، هفته و ماه ، سال و روزگار نمى شناسد ، آنچه براى او مهم است ، اين است كه ظرف عمر گرچه يك لحظه از آن باشد ، از رضاى محبوب و انس با حضرت او پر شود .
در اين حال است كه مى فهمد ، ذكر براى عبادت به منزله روح است ، و اين ذكر است كه خلوص در عمل آورده ، و بدون ذكر عبادت فاقد ارزش است .
در اين حال است كه عبادت فقط به شوق حبيب از انسان سرزده ، و مكلف از عبادت جز اداى شكر و جلب رضاى محبوب نظرى ندارد ، و تنها اين گونه عبادت است كه از والاترين ارزش برخوردار است ، و در مسير اين نوع عبادت است ، كه تمام استعدادهاى الهى نهفته در كارگاه وجود انسان شكوفا مى گردد .
مگر با داشتن معرفت ، و نيّت پاك ، و اقرار به تمام برنامه هاى الهى مى توان مرتكب گناه شد ، و مى توان از حقوق الهيه چشم پوشيد ؟
بعضى از فقها ارتكاب گناه را منافى ايمان دانسته ، و قائل به خلود فساق در عذاب جهنم اند ، و عمده دليل آنان نبود معرفت در اهل گناه و در نتيجه نبود نيّت خالص ، و در حقيقت نبود حيا و شرم از مولا در وجود آنان است ، وقتى حيا نباشد ، انسان چگونه از معصيت كناره گيرى كند ، بهترين نيروئى كه آدمى را از گناه باز مى دارد حيا است .
وَهُوَ مِنْ طَبْعِهِ وَشَهْوَتِهِ وَمُنْيَتِهِ .و اين حيا جبلى و طبيعى خلوص نيّت و آرزوى اوست ، دارنده نيّت خالص و صادق از حيا جدا نيست ، و در حقيقت حيا و خلوص نيّت لازم و ملزوم يك ديگرند و از هم جدائى ندارند .
نَفْسُهُ مِنْهُ في تَعَب وَالنَّاسُ مِنْهُ في راحَة .صاحب نيّت صادقه ، به خاطر اين كه از خواهش ها و هواهاى بى جاى نفس و خواسته هاى غير الهى اش پرهيز دارد ، نفسش از او در رنج و ديگران از او در راحتند ، راحتى ديگران از او به خاطر اينست كه در تمام كارهايش موافق رضاى حق عمل مى كند ، و كسى كه موافق رضاى حق عمل كند ، ظلم و جورى از او صادر نمى گردد ، و هركس ظلم و جورى و آزار و اذيتى از او صادر نشود ، ديگران از او در راحتند ، يا معناى جمله اين است ، كه صاحب نيّت صادقانه ، به خاطر نيّتش دست به هر كار خيرى اعم از عبادت و خدمت به خلق مى زند ، و اين عبادت و خدمت براى او رنج است و براى ديگران راحت .
عجب خود بزرگ بينى و بى عيب دانستن خود ، و خود را از همه برتر انگاشتن است .
عجب براى انسان مورث تكبر ، و تكبر مورث بسيارى از پليديهاست !! معجب هر مقامى را حق خود مى داند ، هر موقعيتى را از آن خود حساب مى كند ، عقيده دارد ، كه مام احترامات خاص اوست ، توقع دارد همه او را بزرگ ببينند ، و در برابر مقام او خضوع كنند .
انسان گرفتار عجب در هر حدى كه از عبادت و نيكوكارى باشد ، بريده از خداست .
انسان بايد بداند كه تمام نيكى هاى ظاهر و باطن عنايت و عطاى خداست ، و تمام زشتى ها و تقصيرات و عيوب از خود انسان است .
انسان هميشه در عبادات بايد خود را مقصر دانسته ، و سراسر عباداتش را آلوده به عيب ، كم اخلاصى ، و كم محتوا بداند ، و نسبت به اعمال نيكش در خوف و رجا باشد .
آدمى اگر خود را خوب بداند ، و به قول قرآن در مقام تزكيه و تعريف خويش باشد و تصور كند عبادات و نيكى ها را او انجام مى دهد ، آدمى آلوده و موجودى پليد ، و داراى رنگ شيطانى عجب است ، و اين عجب در دنيا و آخرت باعث هلاكت اوست ، قرآن مى فرمايد ، تمام نيكى ها عطاى خداست ، و شما هيچ برنامه مثبتى را از جانب خود ندانيد :
( أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُم بَلِ اللّهُ يُزَكِّيْ مَن يَشَاءُ وَلاَ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً ).
نمى بينى آنان كه پاك دلى و نيك نفسى كنند ، و خود را چه قدر پاك مى دانند ، در عمل چه ناپاكند ، خداست كه هركس را بخواهد از رذائل پاك و منزه دارد ، و به قدر رشته خرمائى به كسى ستم نشود .
على (عليه السلام) در مقام تعريف اهل تقوا و عاشقان حق در خطبه همام مى فرمايد :
وَإِذا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقالُ لَهُ وَيَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسي مِنْ غَيْري وَرَبّي أَعْلَمُ مِنّي بِنَفْسي اَللَّهُمَّ لا تُؤاخِذْني بِما يَقُولُونَ وَاجْعَلْني أَحْسَنَ مِمَّا يَظُنُّونَ .الهى مرا بنده خودت گردان ، و عباداتم را به عجب و خودپسندى تباه مكن .
از ديگر گناهان قلب ، كبر ، سوء ظن ، حقد ، حسادت ، حب دنيا ، تصميم بر گناه و معصيت است ، كه شرح آنها و گناهان ديگرى كه به عنوان گناهان قلب گذشت به طور مفصل در ابوابى كه مصباح الشريعه آورده خواهد آمد .
خانه قلب اگر بخواهد تجلى گاه نيّت صادقانه گردد ، بايد از تمام انى گناهان پاك شود ، قلب آلوده به اين گناهان ، قدرت بر نيّت صادقانه ندارد ، معجب ، رياكار ، حسود ، متكبر ، دارنده سوء ظن ، بخيل ، چگونه مى تواند نيّت صادقانه داشته باشد ؟ بايد در گفتار امام ششم كه فرمودند :
صاحِبُ النِّيَّةِ الصَّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّليمِ .خيلى دقت كرد ، و جداً بايد از آلودگى قلب ترسيد ، كه قلب آلوده خالى از
صداقت در نيّت است ، و عمل خالى از صداقت در نيّت ، در نزد حق تعالى كم ارزش يا فاقد ارزش است ، و انسان چون عملش بى ارزش باشد ، نجاتش بس مشكل است !!
لاَِنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ تُخَلِّصُ النِّيَّةَ للهِ تَعالى فِى الأُمُورِ كُلِّها ، قالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ : يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونٌ اِلاّ مَنْ اَتَى اللهَ بِقَلْب سَليم وَقالَ النَّبِيُّ (صلى الله عليه وآله) : نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَقالَ اَلاَْعْمالُ بِالنِّيَّاتِ وَلِكُلِّ امْرِء ما نَوى .چرا كه سلامت قلب از وساوس شيطانى ، و آلودگيهائى كه فضاى روشن دل را تاريك مى كند ، علت خلوص نيّت است ، و خداوند بزرگ فرموده :
روز قيامت روزى است كه مال و فرزندان نفع نمى دهند ، آنچه نفع دارد قلبى است كه صاحبش آن را سالم نزد خدا آورده باشد ، و پيامبر عزيز اسلام (صلى الله عليه وآله)فرموده : نيّت مؤمن از عملش بهتر است ، و نيز آن جناب فرموده : اعمال به نيات است ، و هر آنچه براى انسان است همان نيّت اوست .
وَلابُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خالِصِ النِّيَّةِ في كُلِّ حَرَكَة وَسُكُون اِذْ لَوْ لَمْ تَكُنْ بِهـذَا الْمَعْنى تَكُونُ غافِلاً وَالْغافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمْ اللهُ بِقَوْلِهِ اِنْ هُمْ اِلاّ كَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبيلاً .عبد نه تنها در عبادات واجبه بايد براى خدا نيّت داشته باشد ، بلكه لازم است در تمام حركات و سكناتش خدا را در نظر بگيرد ، و براى خدا برخيزد و بنشيند ، كه اگر در تمام امور براى خدا نيّت كند ، خود را در حصن حصين عنايت حق قرار داده ، و از شرور نفس ، و خطرات شيطان در امان خواهد بود .
و اين خلوص نيّت در همه حركات و سكنات است ، كه از انسان موجودى پاك و با ارزش ساخته ، و آدمى را با سعادت دنيا و آخرت روبرو مى كند ، و اگر
انسان اين طور نباشد جزء اهل غفلت است ، و غافلان همان بدبخت هائى هستند كه خداوند در حق آنان فرموده : نيستند مگر مانند چهارپايان بلكه راهى بدتر از آنان دارند ، در جلد دوم شرح به طور مفصل درباره غفلت مسائلى گذشت .
ثُمَّ النِّيَّةُ تَبْدو مِنَ الْقَلْبِ عَلى قَدْرِ صَفاءِ الْمَعْرِفَةِ وَتَخْتَلِفُ عَلى حَسَبِ اِخْتِلافِ الاَْوْقاتِ في مَعْنى قُوَّتِهِ وَضَعْفِهِ .دل وقتى از كدورات و اقذار مادى و وساوس شيطانى ، و شكوك و شبهه ها و اضطرابات پاك باشد ، و هم چون آئينه مركز تجلى فيوضات محبوب باشد ، آن نيّتى كه مورد رضايت دوست است از آن دل آشكار مى شود ، و صفا و پاكى قلب ، و دور بودنش از كدورات محصول نورانيّت آن به نور معرفت است .
كسى كه از طريق تفكر در بساط هستى ، و دقت در آيات قرآن ، روايات ، نسبت به حضرت حق و شئون او معرفت پيدا كرد ، و قيامت را با چشم دل با كمك گيرى از قرآن ديد ، و براى او اين حقيقت روشن شد كه دنياى او عمرش بسيار بسيار كوتاه ، و انسان نسبت به آن مسافرى زودگذر است ، و فهميد كه ديارى غير حق وجود ندارد و هرچه هست سايه اى از اوست ، و كارى دست كسى جز خدا نيست ، به نيّت خالصانه مى رسد ، و اعمال و رفتارش با ريشه گرفتن از چنين نيّتى داراى ارزش واقعى خواهد شد .
نيّت بر حسب حالات مكلفين فرق مى كند ، مكلف در صورت اسير بودن به بندهاى شيطانى و آلوده بودن به رذائل اخلاقى ، نيّتش ضعيف و كم ارزش ، و در صورت آزاد بودن علم و قدرت و اراده اش از هواجس نفسانى نيّتش داراى قوت الهى و نزديك به حقيقت خلوص يا عين خلوص است .
صاحب نيّت تا راه به حقيقت نبرده باشد ، و پرده هاى ضلالت و گمراهى و حائل هاى نفسانى را از خود دور ننموده باشد ، و اسباب تزلزل و اضطراب را از
خود دفع نكرده باشد به نيّت خالص نرسيده و نيّتش با اين همه آلودگيها از درجه اعتبار ساقط و ارزش چندانى نخواهد داشت .
وَصاحِبُ النِّيَّةِ الْخالِصَةِ نَفَسُهُ وَهَواهُ مَعَهُ مَقْهُورَتانِ تَحْتَ سُلْطانِ تَعْظيمِ اللهِ تَعالى .معرفت واقعى به حق ، علت تجلى عظمت حضرت او در قلب است ، تجلى اين عظمت باعث مى شود ، كه غير حق در نظر انسان كوچك يا به صورت هيچ و عدم گردد ، در اينصورت انسان چون غير خدا نمى بيند ، نيّتش جز براى خدا نمى شود ، و راهى هم براى خلوص نيّت و صدق نيّت جز راه معرفت نيست ، و وقتى انسان به اين منزل والا رسيد ، يعنى غير به كلى از نظر او محو شد ، و عظمتى جز عظمت حق در ميان نماند ، حكومت اين عظمت با كمال قدرت و رحمت نفس و هو را مقهور خود كرده ، و جائى براى ورود شوائب به ميدان نيّت نمى گذارد ، در اين منزل با عظمت است ، كه صفتى براى نيّت جز صفت صدق و خلوص نمى ماند .
خداوندا ما هنوز به تماشاى حضرت تو موفق نگشته ايم ، ما هنوز به محضر مقدس تو راه پيدا نكرده ايم ، بين ما غائبان و حاضران درگاه در تمام شئون حيات فرق است ، ما در حالت غيبت به سر مى بريم ، و در اين غيبت است كه همه چيز غير تو را حاضر مى بينيم لذا همه چيز پيش ما عظيم است ، و ما هر كارى را مى خواهيم انجام دهيم به نيّت غير تو انجام مى دهيم و اين كمال بدبختى ماست ، راستى ما بدبختيم كه هنوز نتوانسته ايم در اعمال و رفتار و حركات و سكنات خود يك بار نيّت صادقانه داشته باشيم ، خداوندا به عزت و جلالت دست ما را بگير و ما را به آرزوى واقعى مان كه رسيدن به مقام قرب تو و وصل تو و يافتن عظمت تست برسان .
حكيم بزرگوار ملا عبدالرزاق گيلانى مترجم مصباح الشريعه در ذيل جمله بالا مى فرمايد : «صاحب نيّت خالص كسى است كه مجاهد و مخالفت نفس اماره كند ، و مباغضت و مخالفت اين خداعه غراره را لازم داند ، چرا كه جويندگان طريف فوز و نجات در جميع اطوار و حالات احتراز از شر اين دشمن قوى و فريب اين غرور غوى نموده ، همت بر مجاهده و مدافعه آن كه افضل اقسام جهاد است گماشته اند ، چنان كه از حضرت رسالت پناه (صلى الله عليه وآله) مروى است كه آن حضرت فرمود :
أَفْضَلُ الْجَهادِ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ الَّتي بَيْنَ جَنْبَيْهِ .برترين جهاد ، مبارزه با نفسى است كه بين دو پهلوست .
و از حضرت صادق مرويست كه آن حضرت فرموده :
أُحْذُرُوا أَهْوَاءَكُمْ كَما تَحْذَرُونَ أَعْدَاءَكُمْ فَلَيْسَ شَيْئىٌ أَعْدا لِلرِّجالِ مِنْ اِتِّباعِ أَهَْوائِهِمْ وَحَصائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ ;از هواها به مانند اين كه از دشمنانتان مى پرهيزيد ، بپرهيزيد ، چيزى براى مردم دشمن تر از پيروى از هواها و محصولات زبانشان نيست .
مجاهده نفس عبارت از آن است كه او را در هواها و خواهش هاى خود ممكن نداشته ، مسخر و مقهور عقل كه فرمانفرماى مملكت بدن است سازند ، و مجال سركشى و نافرمانى او كه موجب اختلال اركان اين بنيان الهى است نداده به معونت جنود عقليه به دفع طغيان و فساد او بپردازند ، تا سلطان عقل در قلمرو بدن تمكن و استقلال يافته و اين قلوب كه منزلگاه قوافل فيوض الهيه است از فتن و شرور اهواى نفسانى خالى و به زيور آثار خير و مرضيات ربانى حالى : (آراسته گردد» .